تبليغاتX
لحظه های ناب




























مست و مستانه ام امشب
شوريست در دل عاشقم امشب

وصف امشب نگنجد بر اين قلم
که باد بي امان است امشب

باز مي رود آن روزهاي گرم پاييز
برگ خشکيده فتاده بر جوي امشب

ز فردا چون آيد برف سپيد بر بام خانه
مي زند قنديلک بر نوک آبريزان امشب

باز نقش خاطره مي زند شاعر توانا حافظ
بر دل هر ايراني با نيتي ز دلش امشب

اجيل و شيريني و شکلات و ميوه
بزمن شادي ماست گرد خانواده امشب

شب يلدا چو باشد ز آغوش ما
دار قالي کوکب به پايان مي رسد امشب

ملودي عشق ترانه ساز دلها چو شود
ياد هر معشوقي ز دل عاشق باز مي شود امشب

به يک ثانيه دراز ترين شب سال است
خاطره شب يلدا هر سال بيدار است امشب


پ.ن : شعر رو عوض کردم .چون این شعر رو بیشتر دوست داشتم

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت12:28توسط آیین و آیینه | |

قابلمه رو آب میکنم میزارم روی اجاق تا جوش بیاد و برنج رو توش بریزم .

آخرین خرمالو رو بر میدارم ، کنار ظرف شویی تکیه میدم و شروع می کنم به خوردن . به قابلمه خیره میشم و به فکر میرم .

دارم فکر می کنم توی این چهار سال و شش ماه و دو روز چند بار بدون عشق غذا پختم ، خونه رو تمییز کردم ، لباس ها رو شستم و اتو کشیدم .

چند بار بدون عشق آرایش کردم ، لبخند زدم ، بوسیدم ، گریه کردم ، اذیت کردم ، عصبی شدم و داد زدم .

چند بار بدون عشق گفتم : دوستت دارم ، ببخشید ، منتظرتم ، دلم تنگ شده ، کاش زودتر می یومدی .

چند بار بدوم عشق توی چشما ش نگاه کردم .، دستاش رو گرفتم و قلبم داغ شده .

چند بار بدون عشق

جند بار بدون عشق 

دارم فکر میکنم ...

برنج رو میریزم توی قابلمه ...

دارم فکر میکنم ...

برنج رو میریزم توی آب کش .

روغن رو میریزم توی قابلمه ،

امروز ته دیگ کنجدی درست میکنم ، زیره هم لای برنج میذارم ، خیلی دوست داره .

خورشت رو نگاه می کنم ، خوش رنگ شده .

عرق بید مشک داشت یادم می رفت برای ناهار .

کم کم میرسه .

دیگه فکر نمیکنم

حتی یک لحظه از این سال ها رو بدون عشق زندگی نکردم ، حتی یک لحظه 

و امروز

عاشق تر م از همیشه  .

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت13:7توسط آیین و آیینه | |

ندیدی تو خوابم مثال من عاشق


wondercandle-love-im

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت11:10توسط آیین و آیینه |

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت......


فخری خانم ، خیلی زود بود برای رفتن .

چرا این قدر با عجله ؟

چه طور دلت اومد فیروزه ات رو تنها بذاری؟

کجا بودی امروز ببینی فیروزه و عباس از نبودنت چی کشیدند ؟

زود بود ، خیلی زود .

فخری خانم ، دلم برات تنگ شده .

کاش اومده بودم و دیده بودمت .

فخری خانم ، بعد از مادرجونم برای کسی نه اشک ریختم ، نه سیاه پوشیدم .

خیلی عزیز بودی .

هر کاری میکنم به تو و خوبی هات فکر نکنم نمیشه . نمیتونم آروم باشم .

فخری خانم ، کجایی فیروزه ات رو ببینی که داره چی میکشه ؟

زود بود برای همه زود رفتن تو .

سیاه پوشم و عزادار از رفتنت .

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت22:20توسط آیین و آیینه |

گفتم : بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتن مان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از ین پس بله ها را

بگذار ببینم بر این جغد نشسته

یک بار دیگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل نیندیش

بگذار که دل حل کند مسئله ما را

 

لحظه اول : سفر قشم عالی بود .

خیلی به یه سفر دو نفره آرامش بخش نیاز داشتم .

قشم همیشه برای من یه جور آرامش خاصی داره . چزیره ای که خیلی دوستش دارم .

 

لحظه دوم :این روزها خیلی سر خوشم .

ساعت 5 صبح ،پیاده روی توی این هوای عالی چه حالی میده

 

لحظه سوم : کمر درد گرفتم اساسی .

دکتر میگه : دیسک کمر گرفتم و باید خیلی مراقب باشم .

وای ، خیلی اذیتم میکنه . همه اش درد دارم .

 

لحظه چهارم : آش رشته و بعدش هم چای داغ .

رقص نور و بزن و برقص توی باشگاه

 

لحظه پنجم : توی باشگاه ، بعد از تمام شدن کلاس بایروبیک   . بچه ها کلاس پیلاتس رو تعطیل کردند  وشروع کردند به رقصیدن .

 

من : نشستم و دست میزنم .

چند تا از بچه ها : آیینه ، پاشو بیا باهامون برقص .

من : نه ، من میشینم و واسه تون دست  میزنم و جیغ میکشم .

بچه ها  : اصرار .

من : نه ، نمی تونم . کمرم خیلی درد میکنه .

مربی باشگاه : آیینه ، لوس نشو دیگه . پاشو برقص .

دستم رو میگیره و میبره وسط رقص نور.

من در حال رقصیدن و بعد از تمام شدن موزیک میرم و سر جام میشینم .

بچه ها شروع می کنند جیغ کشیدن  و اذیت کردند  : بهش میگیم برقص . میگه بلد نیستم .

بهش میگیم کمرت واسه چی در میکنه ؟ میگه به خاطر اسباب کشیه . والا ،بلا اگر ما هم این جوری میرقصیدیم کمر درد میگرفتیم .

به قول یکی از خانوم ها : دختر بوشهری و بلد نبودن رقص . امکان نداره .

 

لحظه ششم : این روزها همه اش به مهمونی رفتن و رقصیدن میگذره . 

 

لحظه هفتم : جمعه ناهار  رو رداشتیم و با دو تا از دوستای آیین رفتیم و زدیم به دشت و دمن . رفتیم آبگرم گنو .

ناهار جوجه درست کردیم .

بعد هم تخته نرد و ورق .

عصر هم رفتیم یه چایخونه سنتی  .

تخت کناریمون آقای محمد علی بهمنی نشسته بود .

کلی خوشحال شدیم از دیدنش .

رفتیم و باهاش عکس گرفتیم .

آیین هم واسه اش تعریف کرد گه توی دوران نامزدی یه دفتر به من داده که  همه اش شعرهای آقای بهمنی رو توش نوشته بوده

و من هم بهش گفتم : او شعرها خیلی تاثیر گذار بوده .

شاعری دوست داشتنی و مردمی .

شعرهاش واقعا زیباست

 

لحظه هشتم : قرار بود بریم مشهد دیدن دوستای گلمون که خیلی ذلمون براشون تنگ شده بود .

ولی مثل اینکه قسمت نبود .

بلیط اون روزهایی رو که میخواستیم گیرمون نیومد .

خیلی ناراحت شدیم . کلی برنامه ریزی کرده بودیم .

 

لحظه نهم : جمعه صبح میریم بوشهر که این تعطیلات رو کنار خانواده باشیم .

دلم براشون یه ذرهش ده .

38 روزه که  بوشهر نرفتم . بوشهر خونم شدید اومده پایین .

 

لحظه دهم :این روزها آهنگ های  Mark Anthony  یه آرامش خاصی بهم میده .

 

لحظه یازدهم : فردا تولد مامانه .

می خوام امروز برم واسه اش کادو بخرم . ولی نمی دونم چی؟

روز تولدش نیستم  ولی فردای تولدش بوشههههههرم .

مرسی خدا loveshower.gif : 42 par 39 pixels.


لحظه دورازدهم : قرار شده اگر خدا بخواد و بندگان خدا همت کنند توی ماه محرم بریم جزیره گردی


 لحظه سیزدهم : ممنون خدای من به خاطر تموم این لحظه های ناب من و آیین . inlove2.gif : 39 par 26 pixels.

 

عاشقانه :

هیچ لذتی بیشتر از لذت آتش نیست .

و حالا بگذار که با تمام صدای درونم

فریاد بر آورم ،

که تو را دوست دارم .

 










+نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت13:19توسط آیین و آیینه | |

امروز اولین بارون بندر عباس بارید .

در بالکن رو باز می کنم و به نم نم بارون خیره میشم و یه نفس عمیق میکشم و میگم : خدایا ، مرسی .

امروز غرق خاطرات خوش گذشته هستم صدای موزیک رو بلند میکنم گوش میسپارم به شعر و آهنگ . همون آهنگی که همیشه توی ماشین برام میذاری و باهاش شروع میکنی به خوندن . دست هام رو توی دست هات میگیری و اجازه نمیدی دستم توی دستت جا به جا شه و با همون دست رانندگی میکنی و من پر از عشق میشم

چقدر جای تو خالی تا سر روی شونه هات بذارم زیر این نم نم بارون و بهت بگم یادت میاد گذشته های خوش رو .یادت میاد دیروز و امروز سرشار از عشق و لذت رو . تجسم کن فردای لذت ها ی بی شمار و غرق شدن در عشق و دوست داشتن .

 گوشی تلفن رو برمیدارم و شماره ات رو میگیرم . صبر میکنم تا صدای مهربونت رو بشنوم و بگم : الان دلم برات تنگ شده همه ی زندگی .


Lady, I'm your knight in shining armor and I love you
You have made me what I am and I am yours
My love, there's so many ways I want to say I love you
Let me hold you in my arms forever more

You have gone and made me such a fool
I'm so lost in your love
And oh, we belong together
Won't you believe in my song?

Lady, for so many years I thought I'd never find you
You have come into my life and made me whole
Forever let me wake to see you each and every morning
Let me hear you whisper softly in my ear

In my eyes I see no one else but you
There's no other love like our love
And yes, oh yes, I'll always want you near me
I've waited for you for so long

Lady, your love's the only love I need
And beside me is where I want you to be
'Cause, my love, there's something I want you to know
You're the love of my life, you're my lady


+نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت11:27توسط آیین و آیینه |

 

حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد !

 

لحظه اول : بالاخره سوفیا رو از نزدیک دیدم .

البته افتخار نداد بیاد شب ها رو خونه ی ما بخوابه ولی خوب تقریبا همه وقت ها رو با هم گذروندیم .

از دیدنش خیلی خوشحال شدم ولی اون جوری که دوست داشتم نتونستم ازش پذیرایی کنم .

دختری شاد و دوست داشتنی .

 

لحظه دوم : زلزله و وحشت . گریه و جیغ . 

ساعت 3 نیمه شب .  احساس کردم دارم خواب میبینم  و توی خواب  یه اتفاق وحشتناک افتاده و من دارم جیغ می کشم .

دیدم  آیین سفت بغلم کرده و دستش رو گذاشته روی صورتم و میگه : هیچی نیست . الان تموم میشه .  متوجه شدم که خواب نبوده و همه ی این چیزها واقعیت بوده . تمام خونه داشت می لرزید . صدای در که همه اش می لرزید . برق ها قطع شد . چشمام رو بستم و فقط جیغ می کشیدم و گریه  میکردم . هر کاری کردم بتونم بلند شم و بریم بیرون نتونستم . پاهام بی حس شده بود ، اصلا نمی تونستم  پاهام رو حرکت بدم .

حس و حال بدی بود . همه اش منتظر بودم آوار بشه . چشمام رو که می بستم زلزله بم می یومد جلوی چشمام و منتظر بودم بریم پایین .

خیلی طول کشید تا زلزله تموم شد . از ترس دیگه نتونستم بخوابم .

آیین که رفت سرکار  رفتم و روی مبل نشستم از ترس و استرس  خودم رو جمع کرده بودم توی مبل  .

سوفیا زنگ زد و گفت از رادیو شنیده و حالمون رو پرسید .

با بابا که صحبت کردم ازم پرسید که چیزی هم شکسته یا نه ؟

به بابا گفتم : میترسم از جام تکون بخورم و برم ببینم چیزی شکسته یا نه .

آیین که از اداره اومد رفتم و دیدم  بعضی از ظرف هام شکسته و قاب ها و شمع ها همه افتاده و کلی از چیزها ریخت و پاش شده بود .

زلزله ای رو که حدود 6 ریشتر بود اخبار اعلام کرد 4/8 ریشتر . حدود 300 نفر زخمی و کلی خرابی خونه و له شدن ماشین ها .

فردا شبش دوباره زلزله اومد ولی کمتر بود .

تا 5 شب مردم بیرون می خوابیدند .

شب دوم که زلزله اومد  دیگه من می ترسیدم بخوابم . شب سوم  موقع خواب  گریه ام گرفت و توی تخت داشتم ریز ریز گریه می کردم ، فکر می کردم آیین خوابیده .

صداش رو شنیدم که ازم پرسید : خوبی؟

گفتم : آره .

دستش رو کشید روی صورتم و دید صورتم خیسه . بلند شد روبروم نشست و گفت: چرا گریه می کنی؟ نترس ، دیگه هیچی نسیت .

گریه ریز ریزم تبدیل شد به هق هق و گفتم : می دونی سختیش چیه ؟ اینه که اگه بمیری توی غربت مردی . برای آخرین بار توی چشمام مامان و بابام نگاه نکردم . نبوسیدمشون . آتنا و علی رو ندیدم . بهشون نگفتم چقدر نگران آینده شونم . بهشون نگفتم که همه ی زندگی من هستند و هر کاری واسه خوشبختیشون میکنم . به خانواده ام نگفتم چقدر دوستشون دارم .

این که به قدر تموم لحظه هایی که کنار تو بودم رو ندونستم .

از آیین خواستم به خاطر همه ی بدی هام منو ببخشه .

سخته توی غربت بودن . 

 

لحظه سوم : مهمان داشتیم . صبح نشینی .

قرار بود ساعت 11 بیان خونه ی ما و صبحانه بریم لب دریا .

غروب بود داشتم کیکی درست می کردم . کیک رو گذاشتم توی فر و مشغول شستن ظرف ها شدم . فقط فهمیدم یه صدای وحشتناکی اومد ، فکر کردم دوباره زلزله اومده .همون جوری کنار ظرف شویی ایستادم و داد زدم آیییییییییییییییییییییین بدو بیاااااااااااا .

آیین توی بالکن بود . دوید و اومد توی آشپزخونه . برگشتم و دیدم وای شیشه ی فر پودر شده و همه اش  وسط آشپزخونه پخش شده بود و از داغی زیاد جلز و ولز می کردند . دو تامون خیلی ترسیده بودیم . آیین اومد منو  از آشپزخونه برد بیرون . بغلم کرد و فقط گفت : خدا رو شکر که هیچ کدوممون کنار و روبروی فر نایستاده بودیم . خدا رو شکر که سالمی .   heartshape1.gif : 46 par 30 pixels.

 

 لحظه چهارم  : این روزها رو همه اش مشغول دیدن despread housewife  هستم . سریالش رو خیلی دوست دارم . زندگی روزمره چند تا خانواده .

 

لحظه پنجم : آیین جمعه صبح رفت ماموریت و دیروز ظهر برگشت .

دوباره من شدم و تنهایی و دلتنگی .

یکشنبه غروب بعد از اینکه باشگاه تموم شد با یکی از دوستام که رفت و آمد خانوادگی باهاشون داریم . رفتم بیرون .

دوستم گفت میخواد بره سیتی سنتر خرید ، ازم پرسید که میرم باهاش .

منم گفتم باشه . واسه ی دیروز می خواستم یه هدیه واسه آیین بخرم .

با هم رفتیم سیتی سنتر . اون چیزی رو که می خواستیم پیدا نکردیم .

رفتیم زیتون . من واسه آیین یه خرس کوچولوی خوشگل گرفتم و رفتیم یه مغازه ی دیگه که دوستم چاقوی میوه خوری بگیره .

مغازه خیلی کوچولو بود و من رفتم بیرون ایستادم .

دوستم صدام زد وگفت بیا ببین این چاقو خوبه . من رفتم دیدم مغازه خیلی کوچولوه و جا نیست .

پشن سر دوستم ایستادم . چاقو ها رو آورد توی دستش گرفت . یکیش رو از جعبه بیرون آورد و نگاه کرد وبرگشت که نشون من بده   یه دفعه یه دردی رو پایین بینیم احساس کردم و دیدم داره کف مغازه خون میریزه .

دوستم یه جیغ  کشید و فقط میگفت دستمال ..

فقط میدونستم دماغم داره میسوزه و میدیدم همین جوری کف مغازه داره خون میریزه . دستم رو گرفتم جلوی بینیم . بعد دستمال گذاشتم روی بینیم . هر چی دستمال می ذاشتیم فایده نداشت . همه ی دستم شده بود خون .

از مغازه اومدیم بیرون .

روبرو بوتیک یکی از دوستامون رودیدم . احساس می کردم حالم خیلی افتضاحه .

رفتیم داخل مغلزه .

آقای شهورزی تا منو دید با دستای خونی . شوکه شد . گفت چی شده .

منم یه خلاصه گفتم : اتفاقی کارد خورده توی بینیم .

بیچاره خیلی ترسید . روی دتمال یه کم مواد ضد عفونی ریخت و داد گذاشتم روی بینیم .

سوزشش خیلی زیاد شد . احساس کردم دارم میافتم . یه صندلی برام گذاشت و نشستم .

چشمام رو بستم . . صدای آقای شهورزی رو میشنیدم که ازم عذر خواهی کرد  و دستی رو روی صورتم احساس کردم . چشمام رو باز کردم دیدم صورتم رو تمیز کرده و یه چسب هم زده روی بینیم . رفت و یه ابمیوه برام آورد و داد خوردم . آب میوه که تمام شد احساس کردم یه کم حالم اومده سرجاش .

نگاه کردم دیدم دستام هنوز خونیه .

با مواد ضد عفونی دستام رو پاک کردم و ازم خواست که ببرم دکتر . ازش تشکر کردم و گفتم اگر دیدم نیاز هست حتما میرم . ولی مطمئن بودم امکان نداره برم دکتر .

دیگه دوستم تاکسی دربست گرفت و رفتم خونه شون .  دیدم هنوز داره بینیم خون میاد  . چسب رو در آوردم تمیزش کردم . هون جا موندم تا مطمئن شیم که خون بند میاد و نیازی به بخیه نداره .

ساعت 12 برگشتم خونه و تا صبح از ترس اینکه یه وقت  دوباره خون بیاد و مجبور شم برم دکتر نخوابیدم .

توی اون زمان چقدر به حضور آیین نیاز داشتم .

ولی خوب صداش تنهام نذاشت .

 

لحظه ششم : دیشب با آیین رفتیم بوتیک آقای شهورزی و بابت پریشب ازش تشکر کردیم .

 

لحظه هفتم : عزیزترینم ، دیروز مبارک

دیروز کیک درست کردم و کلی عکس های خوشگل گرفتیم و شام هم رفتیم سون .romanticdin.gif : 56 par 22 pixels.

 

لحظه هشتم : مهربونم امروز هم مبارک .

64 ماهگر ازدواجمون مبارک .

باشد که همیشه عاشق بمونیم


لحظه نهم : جمعه میریم قشم و شنبه بر میگردیم . یه سفر یه روزه ی عالی .hi5.gif : 62 par 43 pixels.

 

عاشقانه:

نان را،هوا را ،

روشنی را ،بهار را ،

از من بگیر

اما خنده ات رات هرگز

تا چشم از دنیا نبندم .

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت14:54توسط آیین و آیینه | |

من ، در آن لحظه،که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ی ایمان را

                                     در پنجه ی باد

رقص شیطانی خواهش را

                                    در آتش سبز!

نور پنهانی بخشش را

                                   در چشمه ی مهر

اهتزار ابدیت را می بینم 

 

لحظه اول : به تاریخ آخرین نوشته ام که نگاه میکنم باورم نمیشه که توی این مدت چیزی ننوشته باشم .

 

لحظه دوم : امسال سال پر سفری داشتیم . آخر های تیر یه سفر یک هفته ای رفتیم قشم .

ماشینمون رو هم بردیم .

خیلی سفر خوب و پر خاطره ای بود .

آیین منو برد سر چاه های نفت و گازشون .

جاهای تاریخی قشم رو دیدیم .

خیلی خوش گذشت . تصمیم گرفتیم یه برنامه دیگه بذاریم و توی زمستون هم بریم  و دوباره یه چند روزی بمونیم .

 

لحظه سوم : اوایل مرداد یه سفر 17 روزه داشتیم من و آیین و مامان و بابا و آتنا .

 

لحظه چهارم : پارسال تولدم رو مشهد بودیم ، کنار دو تا دوست خوب .

اون تولد یکی از بهترین تولد هام بود .

یادش بخیر. چقدر دلم براتون تنگ شده دوست های خوب و مهربونم .

امسال رو تولدم توی راه بودیم . از سنندج به تبریز می رفتیم .

تولدم رو هم سقز گرفتیم .

امسال تعداد بیشتری تولدم رو یادشون بود و بهم تبریک گفتند .

 

لحظه پنجم : قرار بود شهریور با آتنا و علی به یه سفر بریم که به خاطر ترس از آنفولانزای خوکی کنسل شد .

 

لحظه ششم : ماه رمضون امسال خیلی خیلی خوب بود . هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد ، ولی نمی دونم چرا ماه رمضون امسال رو خیلی دوست داشتم  .

کلی غذاهای خوشمزه  و جدید درست کردم .

امسال رو شب های قدر نتونستیم بریم بوشهر .

روزهایی که عزاداری ها زیادند خیلی سختمه که بندر عباس باشم ، یه جورایی دلگیر تر میشه و حس غربتش بیشتر .

ولی امسال رو کاری کردیم که بهمون سخت نگذره . سه شبش رو با دوست هامون دور هم جمع شدیم .

شب آخر رو هم  رفتیم لب دریا نشستیم و دعا و قران خوندیم تا نزدیکی های سحر .

خیلی حس خوبی داشت ، نمیدونم ، توصیفش سخته ولی یه آرامش خاصی داشت .

 

لحظه هفتم : با آیین ساعت های باشگاه رفتن هامون رو هماهنگ کرده بودیم  که توی یه ساعت  بریم  باشگاه .  این جوری خیلی خوب بود و مجبور نبودیم همدیگه رو تنها بذاریم .

 

لحظه هشتم : عید فطر  مامان و بابا و آتنا و علی اومدند بندر عباس .

با اینکه هر سال عید فطر رو ما بوشهر بودیم ولی  میشه گفت امسال بهترین عید فطری بود که داشتم .

 

لحظه نهم : اواسط مهر آیین  یه دوره تهران داشت و باید میرفت .

با وجود اینکه کلاس داشتم تصمیم گرفتم باهاش برم .

مامانم هم زنگ زد که برو .

دلم برای میگل و گلچه و یک مامان و دایی هم کلی تنگ شده بود و خیلی دوست داشتم برم ببینمشون .

اما روزی که آیین سفارش کرده بود برام بلیط بگیرند ، زنگ زدم و گفتم که نمیام .

دوست داشتم که دیگه از تنهایی نترسم . میخواستم تنها بودن رو تجربه کنم .

به این فکر کردم ممکنه یه وقت هایی پیش بیاد و یا یه جاهایی آیین بخواد بره ماموریت که اصلا امکان نداشته باشه من رو ببره ، اون موقع خیلی بده چون توی یه کار انجام شده قرار خواهم گرفت .

دوست داشتم یه سریه دیگه با هم بریم تهران که آیین هم بتونه همه وقتش رو باهام باشه و دوره و همایشی نباشه .

کلاسم هم خیلی برام مهم بود .

خلاصه اینکه خودم رو کشتم تا آیین رو راضی کردم .

تجربه خیلی خوبی بود .

بدون هیچ ترسی و دلهره یی.

کلاسم رو می رفتم  . با دوستهام بیرون رفتم ، گاهی هم دوست هام می اومدند و بهم سر میزدند .

ولی امان از دلتنگی .

توی اون 5 روز خیلی دلم تنگ شده بود . مثل دلتنگی های دوران نامزدی.

احساس سال 82 رو داشتم وقتی دانشجو بودیم و از هم دور.

وقتی آیین برگشت . بهش گفتم : میدونی الان چه حسی دارم ؟ الان که کنارمی حس  تمام اولین ها رو دارم .

اولین دوستت دارم گفتنت ، اولین نگاه های عاشقونه ، اوین باری که دستم رو گرفتی ، اولین باری که بوسیدیم .

خدا رو شکر کردم از داشتنت ، از بودنت ، از عشقت .

 

لحظه دهم : چهارشنبه 22 مهر رفتیم شیراز .

خونه ی فیروزه  و حامد .

آخ که دلم برای فیروزه یه ذره شده بود . 12 ساله که فیروزه بهترین دوستمه و 2 ساله که ازدواج کرده و شوهرش هم مثل خودش خوب ومهربونه. 

5 روز رو شیراز بودیم .

تقریبا هر روز رو هم با محمد مهدی و نجمه و هومن بیرون می رفتیم .


 لحظه یازدهم : تخت جمشید و نقش رستم . بستنی و شام جیوانی . قلیون کشیدن  هومن .

باغ دالاهو  بام شیراز . دست زدن و رقصیدن های توی ماشین . دنبال ماشین عروس رفتن و واسشون کل زدن و رقصید .

یادته محمد مهدی؟

 غذاهای خوشمزه فیروزه . ناهار توی باغ فیروزه  . آخر شب ها .و چمران با فیروزه و حامد . کافی شاپ هتل هما و  زنده کردن خاطرات نامزدی . حافظیه .

با فیروزه تنهایی نشستن و حرف زدن . شب آخر و گریه کردن های من و فیروزه توی بغل هم .


لحظه دوازدهم : از پیش دانشگاهی یه دوست دیگه به جمع من و فیروزه اضاف شد . "اسما " . دختری مهربون و دوست داشتنی و آروم .

یه روز رو با فیروزه رفتیم خونه ی اسما . تازه نامزد کرده بود و من کلی خوشحال .

چه روز خوبی بود . چقدر سه تایی با هم دردل کردیم . از اون حرف هایی که فقط میشه به بهترین دوست ها گفت . حرف زدیم ، شیطونی کردیم ، خندیدیم ، دوچرخه سواری کردیم و با یاد آوری بعضی خاطرات هق هق گریه سر دادیم .

 

لحظه سیزدهم : یه شب که با آیین دو تایی رفته بودیم بیرون .

آیین یه جایی رو نشونم داد و گفت ازینجا چیزی یادته ؟

گفتم : نه . کجاست ؟

گفت : شاید چون یه کم تغییر کرده یادت نمیاد ، یه کم بیشتر دقت کن .

گفتم : یادم نمیاد...

گفت : اینجا جاییه که اولین بار بوسیدمت .

 

لحظه چهاردهم  : بعد از شیراز 5 روز هم بوشهر بودیم .

تولد آتنا بود .

روز تولدش مثل ماه شده بود . بردمش عکاسی و کلی عکس های خوشگل گرفت .

عکس های سالگرد ازدواج خودمون هم چاپ شده بود .

یه روز هم رفتیم یه جایی کنار دریا پیدا کردیم که بشه  بدون و مانتو و روسری باشیم .

من و آیین و آتنا . کلی عکس های با حال و دوست داشتنی و خنده دار و مهربونانه .

 

لحظه پانزدهم : وقتی رسیدیم بوشهر علی خواب بود . رفتم بوسیدمش و از خواب بیدارش کردم . وقتی داشت بغلم می کرد دست هاش رو دیدم ، شوکه شدم . گفتم چی شده ؟

پاهاش رو هم نشونم داد.

گفتم : تور و خدا بهم بگین چی شده ؟ تصاف کردی؟ افتادی؟ چی شدی؟

پوست دست و پاش همه قرمز و پوسته پوسته بود . داشتم قالب تهی میکردم . بغض کرده بودم . علی گفت : دو هفته پیش رفته بودم خونه دوستم  ، رفتم چایی دم کنم ، پاهام لیز خورده و آب جوش ریخته روم .

نمیدونید چه حالی شد . همه اش راه میرفتم و میگقتم الهی قربونت برم که چقدر درد کشیدی .

خدا رو صد هزار مکرتبه شکر که سوختگیش سطحی بود ه و مامان هم خیلی بهش رسیده بود و باعث شده بود که اثر سوختگیش  از بین بره .

شب آخر که بوشهر بودیم . کنار مامان نشسته بودم که علی اومد کنارم نشست و شروع کردیم باهم صحبت کردن . بعد اومد سرش رو گذاشت روی پاهام و دراز کشید .

توی اون لحظه همهی وجودم دوست داشتن علی بود . تنها برادرم . دلیل زندگیم .

دستم رو توی موهاش کردم و نوازشش کردم  . توی اون لحظه فقط و فقط از خدا خوشبختی علی رو خواستم .

تمام وجودم حس دوست داشتن خانواده ا م شد  و بغضی که نمی خواستم اشک بشه و اونها رو ناراحت کنم. 

وقتی آتنا خواب بود هر چند دقیقه ای یه بار میرفتم و پتو رو از روی صورتش کنار میزدم و لپاش رو می بوسیدم .

بیشتر مامان و بابا رو نگاه کردم . بیشتر از هر شب کنارشون نشستم و باهاشون حرف زدم .

الانم که دارم مینویسم اشکام سرازیره و دلم براتون یه ذره شده .

 

لحظه شانزدهم : همه چیز عالیه . زندگی اون جوریه که من می خوام . تلخی هاش رو هم به پای یه تجربه جدید و یاد گرفتن صبوری بیشتر میذارم .

هر ماه توی  ماهگرد ازدواجمون وقتی میشینم و خاطرات  خودم و آیین رو مرور میکنم . به این نتیجه میرسم که خوشبخ تر از ماه قبل  و حتی روز قبل هستم .

خدایا شکرت به خاطر تمامی لحظه های نابی که به من و آیین دادی .

 

عاشقانه :

ای عشق تو را دارم و دارای جهانم

همواره تویی ،هر چه تو گویی و تو خواهی

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت20:56توسط آیین و آیینه | |

ممنون از نظرهایی که میذارید .

همه ی پست هاتون رو می خونم ولی به خاطر نداشتن تلفن نمی تونم همیشه بهتون نظر بدم .

اگر بدونید الان با جه کیبورد داغونی دارم می نویسم به حالم گریه می کنید .

بندرعباس نیستم .

میام و مینویسم .

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت19:29توسط آیین و آیینه |

نخستین نگاهی ، که ما را به هم دوخت !

نخستین سلامی  ، که در جان ما شعله افروخت ،

نخستین کلامی ، که دل های ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و ،

                     به مهمانی عشق برد ،

 

 

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

 

چه خوش لحظه هایی ، که دزدانه، از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم !

 

چه خوش لحظه هایی که( می خواهمت ) را

به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم !

 

دو آوای تنهای سرگشته بودیم،

رها در گذرگاه هستی،

به سوی هم از دورها پر گشودیم.

 

چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم.

چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم.

 

چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشق،

چو یک نغمه ی شاد ، با هم شکفتیم!

 

چه شب ها ، چه شب ها ، که همراه حافظ

در آن کهکشان های رنگین ،

در آن بیکران های سرشار از نرگس و نسترن،

                                                 یاس و نسرین،

ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم .

 

تو با آن صفای خدایی

تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

از این خاکیان دور بودی.

 

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده در عطر و رویا ،

بر ان شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی ،

چه مغرور بودم ...

چه مغرور بودم ....!

 

من و تو  چه دنیای پهناوری آفریدیم.

من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم .

من و تو، ندانسته ، دانسته ،

                                 رفتیم و رفتیم و رفتیم ،

 

چنان شاد ، خوش ، گرم ، پویا ،

که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم !

دریغا ، دریغا ،ندیدیم

که دستی در این آسمان ها ،

چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست !

دریغا ، در آن قصه ها و غزل ها نخوانیدم،

که آب و گل و عشق ، با غم سرشته ست !

فریب و فسون جهان را

تو کر بودی ای دوست ،

                              من کور بودم ...!

*

 

از آن روزها – آه – عمری گذشته ست

من و تو دگر گونه گشتیم ،

                                دنیا دگرگونه گشته ست!

 

درین روزگاران بی روشنایی،

درین تیره شب های غمگین ، که دیگر

ندانی کجایم ،

              ندانم کجایی !

 

چو با یاد آن روزها می نشینم

چو یاد تو راپیش رو مینشانم

دل جاودان عاشقم را

                         به دنبال آن لحظه ها می کشانم

سرشکی به همراه این بیت ها ، می فشانم :

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت،

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت،

نخستین کلامی که دل های ما را،

به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد ...

پر از مهر بودی ،

پر از نور بودم ....

 

به یاد 1/ مرداد / 1383  که ما رو از هم جدا کردند و ما زهر عشق را چشیدیم و درد عشق را کشیدیم و چه شادیم امروز 1 / مرداد / 1388  .

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت19:23توسط آیین و آیینه | |